X
تبلیغات
رایتل
افشار، روایت یک بیداد (خاطراتی ازبابه ی جاوید شهدا)  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1388

  افشار، روایت یک بیداد (خاطراتی ازبابه ی جاوید شهدا)                                                                                                        درست دوروز قبل از آن وقعه بود که شخصی  بنام "غرنی" ـ صاحب منصب فرقه 8 قرغه ـ به  دفتر آمد. می  گفت: می خواهد " بابه" راه ملاقات کند. پرسیدم چه کارداری؟ اصرار داشت خودِ استاد را بیبند؛ می گفت کاری خیلی مهمی دارد. به استاد خبردادیم. بابه گفت اورا می شناسد ودستور داد   به طرف اتاق ملاقات راهنمای اش کنیم.  نزدیکی های غروب بود. بابه را ملاقات کرد ورفت. پس از رفتن او، بابه گفت دراستقامت های فرقه هشت قرغه ؛ چیمتله؛ بادامباغ  وباغ داود نیروزیاد جابه جا شده است.  قصدحمله دارند. بلا فاصله قوماندنها و گروپ اوپراتیفی را خواست وبه آن ها توضیخ داد که حمله قطعی و وقوع جنگ، حتمی است ودستور داد تا  نیروها، آماده گی وآرایش    

  افشار، روایت یک بیداد (خاطراتی ازبابه ی جاوید شهدا)                                                درست دوروز قبل از آن وقعه بود که شخصی  بنام "غرنی" ـ صاحب منصب فرقه 8 قرغه ـ به  دفتر آمد. می  گفت: می خواهد " بابه" راه ملاقات کند. پرسیدم چه کارداری؟ اصرار داشت خودِ استاد را بیبند؛ می گفت کاری خیلی مهمی دارد. به استاد خبردادیم. بابه گفت اورا می شناسد ودستور داد   به طرف اتاق ملاقات راهنمای اش کنیم.  نزدیکی های غروب بود. بابه را ملاقات کرد ورفت. پس از رفتن او، بابه گفت دراستقامت های فرقه هشت قرغه ؛ چیمتله؛ بادامباغ  وباغ داود نیروزیاد جابه جا شده است.  قصدحمله دارند. بلا فاصله قوماندنها و گروپ اوپراتیفی را خواست وبه آن ها توضیخ داد که حمله قطعی و وقوع جنگ، حتمی است ودستور داد تا  نیروها، آماده گی وآرایش  دفاعی بگیرند.  همه به سرعت دنبال وظیفه شان رفتند. سنگرِ موسوم به "رادار" مربوط  به نیروهای حرکت اسلامی به قوماندانی سید شیرآقا بود. به محمد موسی جان وظیفه داده شد که 20 نفرازنیروهای حزب وحدت به نیروهای شیرآقا اضافه کند,اما شیرآقا از قبول نیروهای کمکی خود داری نمود با این استدلال که خود به حد کافی نیرو در اختیار دارد وممکن است ازدحام نیروهای بیشتر به بی نظمی واحتمالا درگیری داخلی منجر گردد، به نیروهای اضافی حزب وحدت نیاز مند نیست؛ اما درعوض، درخواست نمود که فقط  مهمات، آعاشه و پول  دراختیارش قر داده شود. امکاناتی را که خواسته بود،  دراختیارش  گذاشته شد. نکته ی مهم این بود که از تمام سنگرهای مستقر درکوه افشار، تنها سنگر راداربود که راه موتر رو داشت وبدینترتیب امکانات لجستیکی  می توانیست به این سنگر اتنقال یابد.  دو روز بعد، چنانکه اطلاعات رسیده بود وبابه پیش بینی کرده بود، در سپیده دم صبح، جنگ با حمله ی شدید وپلان شده ی نیروهای مشترک شورای نظار واتحاد اسلامی، با پشتوانه ی سلاحهای سنگین ازاستقا مت های چیمتله، پغمان، قرغه وخواجه بغرا آغاز گردید وبا شدت تمام، مناطق مسکونی را زیر آتشباران گرفتند. حمله کنندگان، بخاطر اغفال قوای حزب وحدت، جنگ شدید ی را ازاستقامت های ده مراد خان وگذرگاه بالای سفارت شوروی سابق شروع کرده بود.  بابه، به من هدایت داد تا از پسته های اطراف سفارت شوروی خبرگیری کنم، تادرصورت کمبود نیرو، ازاستقامت های دیگر، جایگزین گردد. من وهاشمی  بطرف  پرورشگاه سه راهی علاءالدین، مقرفرقه 97 و آژانس،  قرارگاه  حکیم مبارز وغند شیخ ناظر رفتیم. جنگ شدید در ساحه ی پشت سفارت شوروی، جریان داشت. شرکت پنبه  آتش گرفته بود و دود عظیمی درهوا بلند شده بود. نیروی متجاوز کوشش داشت که از همان جا داخل سفا رت شود. امنیت سفارت شوروی بعهده نیروهای حزب وحدت بود.  جنگ تا شب ادامه داشت ونیروای مشترک موفقیت چندانی بدست نیاوردند. هوا تاریک شده بود. ازشدِّ ت جنگ،  کم کم کاسته می شد.  من، وضعیت جبهه را به مرکز گزارش دادم. به من هدیت داده شد که همان جا بمانم.  از وضعیت کلی جنگ  درسایر استقامت ها وشرایط مرکز  پرسیدم، می گفتند اینجا نیروزیاد است وقابل تشویش نیست. وضعیت خوب است وتا حال مشکل جدی ای در اینجا نیست.  توصیه کردند ما متوجه ومراقب  ماموریت خود ونواحی مربوطه،باشیم. من درطول  شب توسط مخابره دستی با " امیر" شهید که در سنگر زیارت مسوًل " زیو" بود، تماس داشتم.او می گفت سلاحهای سنگین، فیرهای پراکنده دارد.  آن سالها درکابل همیشه جنگ بود، اما نمیدانستم چرا آن شب دلم بیقراربود.  حوالی ساعت چهارونیم صبح، بیرون برآمدم. صدای سلاحهای ثقیله وماشیندار شنیده می شد. ازطرف بالای کوه افشارهم، انداخت زیو دوامدار صورت می گیرفت.       نیروهای دشمن، اول صبح ازچند طرف بالای غرب کابل حملات زمینی وهوایی را با شدت تمام آغازکرده بود. هنوز هواروشن نشده بود.  از یک طرف مدا فعین، بخاطردفاع از حیثیت وعزت مردم شان جانانه دفاع میکردند. ازطرف دیگر، متجاوزین با بیرحمی تمام از هرچه دراختیارداشتند برای کوبیدن سنگرهای نظامیان ونیز مناطق مسکونی وخانه های بیدفاع مردم، استفاده می کردند. به افشار که نگاه می کردی، فکرمیکردی سنگ وچوب وکوه افشار آتش گرفته است؛ منا طق مسکونی وغیرمسکونی نداشت، همه جا زیراتش دشمن قرارداشت. اولین جایی را که متجاوزین تصرف کرد، رادار بود.  از سمت رادار به  طرف پایین, انداخت صورت میگرفت. رادار، درست  بالای کوه افشار مشرِف بود. سنگر زیو وباقی سنگرها،  یکی پس  ازدیگری سقوط کردند. مخصوصاَ که زیوچی زخمی شده بود و تقریبا کلیه ی سلاحهای بالای کوه توسط، آتش دشمن تخریب شده بود ه بودند.  نزدیکی های ساعت 10  صبح  بود که نیروهای  دشمن از چندین استقامت در مناطق مسکونی افشار داخل شدند. جنگ بیش ازاندازه شدید بود. تمام افشار درآتش و دود می سوخت. با وجود آن که حوالی ساعت 12 ، تمام کوه افشار، بازار افشار، آکادمی پلیس وسه راهی پل تخنیک دراختیار دشمن قرار گرفته بود و قسمتی ازنیروهای ما  بطرف سیلو عقب نشینی کرده بودند؛  بابه حاضرنبود که ازعلوم اجتماعی خارج شود. محافظین شخصی اش را هم، برای دفاع درخط مقدم فرستاده بود. حتی موظفین مرکز سوق و اداره نیز، مرکز را ترک کرده بودند. کسی نمانده بود. ولی بابه همچنان اصرار بر ماندن در مرکز فرماندهی علوم اجتماعی را داشت. بالاخره، تعدادی از دوستان، با اصرار واجبار، بابه را مجبور کردند که محل را ترک کند. وقتی بابه ازدرب علوم اجتماعی بیرون می شدند, عنقریب نیروهای دشمن بدروازه رسیده بود تا آن حد که دونفر از محافظین به نام های مختار ومحمدخان، در دفتر با نیروهای دشمن در گیر شدند و آن هارا مصروف کرند تا بابه آخرین کسی باشد که از مقر مرکزی برآید. وضع آشفته وبدی بود. نیروها پراکنده شده بودند. سوق واداره ازبین رفته بود, دشمن تا تصدی کماز پیشروی کرده بود ولی درهمانجا متوقف شده بود. وضعیت به شدت درهم برهم بود. در آن اوضاع بحرانی، همه نگران سلامتی یک نفر بودند و سراغ اورا می گرفتند و او، " بابه" بود که در آن لحظه های تاریک، حضور وسلامتی اش، چراغ امید ومقاومت مجدد بر دل همگان روشن می کرد. صبح آنروز من رفتم منزل آقای آیت الله محقق کا بلی، تعدادی از اعضای شورای مرکزی هم آنجا بودند وبا نگرانی و هیجان زده ازمن پر سیدند که بابه کجا ست؟ گفتم حال شان خوب است وپیغام داده اند که ساعت 10 با شما جلسه دارند. در همین لحظه، قضوی از حرکت اسلامی شیخ آصف نامه ای آورد وبه دست آیت الله کابلی داد . قضوی از قول محسنی گفت اگر شما تسلیم شوید، من امنیت شمارا می گیرم. منظور محسنی  تعدادی از اعضای شورای مرکزی بود  که درمقابل تسلیم دهی غرب کابل وخارج شدن ازمنطقه، در پناه وی قرار خواهند گرفت.  سکوت  گنگی  درفضای جمع برقرار شد. هیچکسی درجواب آن قاصد  چیزی نگفت, من به شدت برآشفتم وبا عصبانیت در جوابش گفتم : " محسنی کورخوانده؛ این آروزورابه گورببرد."  قضوی هم چیزی نگفت و بیرون شد. جلسه ساعت ده در زیرزمین جامعٍة الاسلام آغاز گردید. تعدادی از اعضای شورا، خیلی مضطرب بودند. بابه ی عزیز، سخنانش را با این جمله آغازکردند که: " دشمن با من کار دارد.  شما می توانید از غرب کابل خارج شوید. من اینجا  برای نجات مردم افشار می مانم..."  سپس، تعدادی ازقوماندانان وسرگروپ ها را خواستند و وظیفه دادند که نیروها را سازماندهی کنند برای باز پس گیری افشار. فردای هما ن روز شورای مساجد، موسفیدان وکسانیکه از افشار آمده بودند درمسجدجامعته الاسلام درپل سوخته جمع شده بود. رهبرشهید بابه مزاری سخنرانی کردند. با بلند گوی دستی فریاد برآورد: "ایکاش زنده نمی بودم واین روز را نمی دیدم، شهادت در راه آزادی افشار، افتخارمن است..." در حالی که بغض تلخی گلویش را می فشرد، ادامه داد: " دراین مدت، من سخنگوی شما بودم. حرف شما را من میزدم. تا دیروزدشمن ازترس شما خواب نداشت. حالا شما راچی شده ؟ بچه جوان هزاره پیش من میاید و میگوید که به ناموس هزاره درافشار تجاوز صورت گرفته..." بغضش ترکید وبه سختی گریست,  همراه با اشکهای بابه، همگی گریستند,  پس از دوازده سال درکنار بابه بودن، اولین بار بود گریستنش را این چنین دردمندان می دیدم, درکناردروازه ایستاده بودم، پیرمردی ازافشارآمده بود. سه تابچه اش مفقودالاثرشده بود,  صدایش را به وضوح می شنیدم که با دونفر پهلویش صحبت میکرد. می گفت : " وقتی  گریه بابه رادیدم هرسه پسرم رافراموش کردم، ایکاش  بابه را این چنین ناراحت نمی دیدم..."  سخنان بابه، همه را منقلب و دگرگون ساخت. همه ی حاضرین  اعلام کردند که هرکس به نوبه خود، ده  تا پازده نفر برای ایجاد خط دفاعی درسرگ چهارسیلو روانه کند. وبدین ترتیب بود که خطوط دفاعی به سرعت شکل گرفت ومقاوت غرب کابل، بازهم استوار وامیدوار، بر خانه خانه ی دل مردم صبور این خطه، برجا ماند وخاطراتش جاودانه گشت.                                 22دلو1388 ناروی  حاج علی میرزایی